تبليغاتX
دوستانه
DARDE DEL

وقتی بچه بود دلش می خواست زودتر بزرگ بشه،می خواست بزرگ شه و هر کار دوست داره انجام

بده...

فکر می کرد وقتی بزرگ میشه خوشبخته،وقتی بزرگ میشه به هر چی می خواد می رسه....

فکر می کرد آدم بزرگا چقدر خوشبختن...چقدر قدرت دارن...چقدر...

فکر می کرد هر کار که الان نمی تونه انجام بده بزرگ که بشه انجام دادنش واسش ساده است...

خیلی فکرا داشت... خیلی کارا می خواست انجام بده...

گذشت و گذشت... حالا بزرگ شده بود، اما حالا حسرت کودکیشو می خورد...

دلش واسه اون آرامش و خوشبختی تنگ شده بود...

حالا اما دلش پر از غصه و غم بود، حالا همه چیزو می دید، همه چیزو می فهمید...

اما خیلی وقتا هیچ کار نمی تونست بکنه،حالا خودشو ناتوان تر از اون وقتا می دونست ...

چقدر دلش هوای کودکیشو کرده بود هوای روزایی که هیچی از محیط اطرافش نمی دونست...

اما حالا با غصه آدما غمگین می شد و با گریه اونا گریه می کرد....

حالا می فهمید خوشبختی با بزرگ شدن و گذشت زمان نمیاد...

خوشبختی همون لحظه ایه  که خیلی راحت از کنارش میگذره...

اما یه چیزم یادش رفته بود: یادش رفته بود خدای مهربون عهده دار زندگیشه...

یادش رفته بود همون خدایی که تو کودکی ندونسته بهش توکل کرده بود...

همون خدایی که تو کودکی بدون اینکه صداش کنه هواشو داشته...

هنوزم به یادشه و دوسش داره...

یادش رفته بود همه چیز تو دنیا فقط به فرمان اونه ...

و هنوزم حمایتش می کنه و مواظبشه...

 

  

خدایا آرامشی به من عطا فرما که بتوانم چیز هایی که تغییر ناپذیرند را قبول کنم 

نیرو و شجاعتی به من رحمت کن که آن چه را می توانم تغییر دهم 

و 

دانشی که بین این دو فرق بگذارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 20:53  توسط دختر شرقی  | 

 

ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها روی ذهنش قدم می زدند...دوباره قرارش با آسمان را فراموش کرده

بود...

قرارش را برای روز بعد گذاشت و باز فکر های جدید و تصمیمات تازه در ذهنش...

اما هنوز هم در خودش آمادگی لازم را نمی دید...

به دنبال زمان می گشت زمانی که توقف کند، زمانی که به عقب برگردد...

نگاهش به نور خورشید که آرام آرام به سمت آسمان می رفت افتاد...

به روی خودش نیاورد که قرارش را فراموش کرده ...

رد نور را گرفت و تا آخرین پله ها با او همگام شد...

اولش گیج گیج بود، نمی دونست کجای راهه ، نمی دونست باید از کجا شروع کنه...

نور همچنان به سمت بالا می رفت...

حالا زمان برایش توقف کرد!!!!

و او به همه ناباوری های گذشته پشت کرد، به همه خطاهایش... به همه فراموشی هایش...

و به همه چیز هایی که می خواست از آنها فرار کند...

حالا متوجه شده بود کجای کارش می لنگه، حالا فهمیده بود که باید حواسش را بیشترجمع کند...

تصمیمش را گرفت بهانه ای هم که به دنبالش بود پیدا شد :

آفتاب غروب کرد و صدای اذان او را به مناجات دعوت کرد...

 

  

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ سبوست 

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را 

که بادغالیه ساگشت خاک عنبر بوست

نثار روی تو هر برگ گلف که در چمن است

 فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالانست

چه جای کلک بریده زبان گو بیهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:18  توسط دختر شرقی  | 

به خودت میگی فقط چند روزه دیگه مونده...بعدش تموم میشه...

میگی معلوم نیست ماه رمضون سال دیگه اصلا باشم یا نه...

به خودت میگی خیلی ها پارسال و سالهای گذشته بودن اما امسال نیستن...

میگی حتی تا سال دیگه اگه باشم چقدر دلم واسش تنگ میشه...

به خودت میگی هیچ کار نکردم...

اما ...

برق امید تو دلت روشن میشه...

هنوز فرصت دارم،هنوز به یادمه، هنوز هوای کارمو داره...

داره صدام می زنه...

میگه دوست دارم ...

میگه در رحمتم بازه...

میگه دلتو زیر پا نمی ذارم...

میگی اخه گذشتمو سیاه کردم...میگی آخه هیچ وقت محبتا و مهربونیای تو رو

ندیدم...

میگی هیچ وقت راضی نبودم...هیچ وقت فکر نکردم شاید دیگه فرصت نداشته

 باشم...

 

میگه ناامید نباش...

میگه تو فقط بگو :::

یا رب

بقیه اش با من...

 

 

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:31  توسط دختر شرقی  | 

زمزمه عشق چیست؟ ذکر ثنای علی

کعبه دلها کجاست؟ مرقد پاک علی

 

توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود

اسم صاحاب اون خونه مولای مردا علی بود...

 

مولایم ای امیر اهل ایمان پناهم ده که تو پناه دهنده خلقی...

 

 

حال خونین دلان که گوید باز

وز فلک خون خم که جوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز

جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

 

 

شهادت اول مظلوم عالم مولی الموحدین بر همه شیعیان تسلیت باد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:50  توسط دختر شرقی  | 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...می دانست که همیشه فقط جز

 اندکی را نخواهد رفت

آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند وبه نظرش دورها همیشه دوربود...

تقدیرش را دوست نداشت،دوست داشت او هم مانند پرندگان در آسمان پرواز

کند...رها!

به آسمان نگاه کرد همان لحظه پرنده ای در آسمان پر زد.. سبک!

رو به خدا کرد و گفت این عدل نیست این عدل نیست...

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی من هیچ گاه نمی رسم هیچ گاه!

و

در لاک خود به نیت ناامیدی خزید...

خدا زمین را از بالا نشانش داد کره ای کوچک...

گفت نگاه کن ابتدا و انتها ندارد هیچ کس نمی رسد چون رسیدن در کار نیست

فقط رفتن است حتی اندک ...

و

هر بارکه می روی رسیده ای ...

و

آنچه بر دوش توست پاره ای از هستی است.

لاک پشت این بار راه را با عشق و امید می پیمود. و دیگر نه پشتش سنگین بود و نه

راهش دور...

به راهش ادامه می داد و زمزمه می کرد رفتن حتی اندک...

 

 

//خدایا کمکمون کن همیشه با امید زندگی کنیم//

 

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پری وش است و لیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که بر گذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچست آن دهان و نبینم ازو نشان

مویست آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام که دم بدمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد

با زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بدست حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:55  توسط دختر شرقی  | 

سلام ماه خدا...

سلام ماه مهربونی...

سلام ماه یکرنگی...

سلام ماه مولا...

خوش آمدی ماه رحمت و برکت...

چقدر دلم برایت تنگ شده بود

چقدر دلم برای دعایسحر، برای ربنای افطار...

برای شب های قدر تنگ شده بود...

 

رمضان دلم برای همه این ها تنگ شده بود...

چه خوب که آمدی و چه خوبتر که باری دیگر خدای خوبم فرصت داد تا

صدایش کنم...

و

او به همه حرف ها و دعا ها و درد دل هایم پاسخ دهد...

 

خوش آمدی ماه خوب خدا...

 

 

 

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:48  توسط دختر شرقی  | 

نمی دونی باید خوشحال باشی یا ناراحت... نمی دونی باید چکار کنی...

ادامه بدی یا جا بزنی...فکر می کنی ، با خودت میگی اصلا قرار نبود این

اتفاق بیافته

هیچ وقت منتظرش نبودی...

هیچ وقت بهش فکر نمی کردی...

اما حالا این اتفاق افتاده...

شاید اگه واقعا منتظرش بودی واست یه جور دیگه بود

حالا این اتفاق می تونه خوب یا بد باشه که خوب و بدشم باز به خودت

بستگی داره

گاهی اینقدر درگیرش میشی...

گاهی یادت میره واسه اون به قول خودت اتفاق خوب

یه بار بگی: خدایا شکرت...

یه بار بگی: خدایا ممنونتم...

یه بار بگی: خدایا چقدر خوب و بزرگی،چقدر مهربونی،چقدر بخشنده ای

که با وجود این همه بدی های من بازم کمکم کردی...

و

بازم یادت میره واسه اون به قول خودت اتفاق بد

یه بار بگی : خدایا راضی ام به رضای تو

یه بار بگی : خدایا حتما قسمتم این بوده

یه بار بگی :خدایا چون تو واسم این طور خواستی منم راضی ام

یه بار بگی : خدایا توکلم بر تو...

 

 

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط دختر شرقی  | 

روزها می گذرند و با گذشت خود با آمدن ماه ها و فصل ها خاطراتی دوباره

 را برایمان رقم میزنند

خاطراتی تلخ یا شیرین...

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و قافله عمر هر روز از گذرگاه خیال

عبور می کند با

خاطراتی که گاهی اشک در چشم ها می نشاند و گاهی لبخند بر لب ها...

و

زندگی آمیزه ای است از این تلخی ها و شیرینی ها، و تا ندانی شوری

چیست

و

تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات احساس نکنی شیرینی موفقیت را

درک نخواهی کرد.

راز زندگی زیستن در آن است،زندگی ای که از میلیون ها لحظه تشکیل

 شده ، لحظاتی که در راه های مختلف صرف می شود

گاهی صرف جست و جوی عشق

و

گاهی صرف ...

اما هیچ لحظه ای بزرگ تر از آن نیست که زندگی را با همه شادی ها و

غم هایش کشف کنیم و

سعی کنیم یک روز را در همان زمان زندگی کنیم که تا کاملا از زندگی لذت

 ببریم.

 

 

// غم فردای نیامده را نخورید //

// امروز غم فردا را مخورید زیرا فردا هم روزی دیگر است //

// برای امروز رنج و دشواری و غم های امروز کافی است //

 

 

با می به کنار جوی می باید بود

وز غصه کنار جوی می باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روز است

خندان لب و تازه روی می باید بود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:11  توسط دختر شرقی  | 

 

خورشید طلوع می کند و مرا از شوق دیدار پر می کند پنجره های دلتنگیم

را به روی آمدنت گشودم تا پر از عط تو شوم...

گوشه گوشه شهر چراغانی است عاشقان تو جمعشان فقط تو را کم

 دارد...

همه چیز آماده و مهیاست : چشم های منتظر، دل های شکسته، قلب

هایی که از ستم به درد آمده اند...

 

سلام بر تو ای حبیب خدا، ای منشا نور،ای امام عشق...

سلام بر تو ای سلطان هستی ،ای ناجی عالم ، ای گل نرگس...

سلام بر تو که هنگام قنوت همه را، حتی ناسپاسان را هم دعا ی کنی...

 

 

(خوش آمدی عزیز زهرا)

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

دایم گل این بوستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وفت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکر سودایی

صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:17  توسط دختر شرقی  | 

دلش گرفته بود ، بهانه جویی می کرد،اعصابش خورد بود...

دلش بدجورهوای بارون کرده بود می خواست با خودش خلوت کنه

احساس سنگینی می کرد...خودشم نمی دونست اما فکر می کرد با اومدن بارون

سبک میشه،

آروم می شه... هر روز صبح به آسمان نگاه می کرد و دعا می کرد ببارد...

چند روز گذشت نا امید شده بود...

اون روز اما اصلا یادش به بارون نبود...

اول فکر کرد خیاله...فکر کرد آب از یه جایی صورتشو خیس کرده

اما نه بارون بود ... قطره های دوم سوم و...هم تکرار شد و روی صورتش نشست

بالاخره بارید

به آسمان نگاه کرد سپاسگذار بود...سبک شده بود.

 

(گاهی قدر چیزایی رو که داریم نمی دونیم اصلا فکر نمی کنیم هستن...

اما همین که نیستن دعا می کنیم کاش بودن...

گاهی واسه داشتن یه چیز دعا می کنیم غافل از اینکه نمی دونیم نداشتننش خیلی به

صلاحمونه...)

 

خدایا :به داده و نداده و گرفته ات شکر، که داده ات نعمت است.نداده ات حکمت و گرفته ات

امتحان.

خدایا : آن چه را که خیر و خوبی ما در آن است به ما عطا فرما.خواه آن را به دعا بخواهیم و

 شر و بدی را از ما دور کن

ولو اینکه به دعا طلب کرده باشیم.

 

خیز تا از درمیخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گر چه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:37  توسط دختر شرقی  |